جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۱
خرداد

دلم سیب می‌خواهد. پیر شدیم و نه طعم سیب را چشیدیم، نه برگ انگورمان افتاد.

 

پیر شدیم و در حصار بی‌کران و تکراری ماندیم. صبح و ظهر و شب از نهر عسل نوشیدیم. دیابت گرفتیم بس نوشیدیم! شب تا صبح حور و حوایی که بود یا نبود...

 

دلمان طعم یک گناه می‌خواهد، طعم یک بوسه‌ی ممنوعه، طعم گندم، طعم سیب یا هر کوفتی که هست. لذت قدمی کج.

 

در لفافه‌ی برگ انگور زندگی کردیم و هرگز تابیدن خورشید به عورت را حس نکردیم. هرگز در شن و ماسه غلت نخوردیم و نخندیدم.

 

شاید هم فقط جرعه‌ای نفس باشد. شاید فقط جرعه‌ای سرکش از هوا که پایین می‌دهی و بعد در قالب نفیر کلمات از نی گلویت بیرون می‌آید و آواز سرکشی را سرمی‌دهد.

 

یا شاید هم دستی که روی عطف کتابی می‌کشی و مثل تن معشوقی نوازش می‌کنی و کتابی‌ست که در آن کفر نوشته، کتابی‌ست که چیزی خلاف عرف را فریاد می‌زند.

 

دل همه سیب می‌خواهد، بوسه می‌خواهد، جرعه‌ای نفس تازه می‌خواهد تا آن را با دود سیگاری تلخ کثیف کنند و بعد هم تمام آن دنیا را با دودش پر کنند.

 

همه می‌خواهند؛ همه جرئت ندارند.

 

سیب که پیش رویمان هست ولی جرئت دراز کردنِ دست و چیدن و خوردن و تازیانه به جان خریدن و هبوطْ درونمان نیست.

 

کاش حوایی باشد که وسوسه‌ام کند به چیدن این سیب و خوردنش. کاش باشد تا با هم این هبوط را به جان بخریم. تا با هم جهنمِ زمین را بهشت کنیم.

 

همیشه انگار چیزی دستی را که به سمت سیب دراز شده، می‌گیرد، تاب می‌دهد، می‌شکند. گاهی هم انگار که دستمان به دیواری نامرئی می‌خورد و هرچقدر هم به آن مشت می‌کوبیم، هرچقدر هم که خون از انگشتانمان جاری می‌شود، باز هم دیوار هست که هست.

 

ولی همیشه از درون صدای فریادی می‌شنویم؛ صدای فریاد حوای درونمان. صدایی که می‌گوید: «سیب را بچین، ای آدم! سیب را بچین و نترس! نه از خدا، نه از کروبیان! نه از شیطان بترس نه از سقوط!»

 

و ما هم گوش‌هایمان را می‌گیریم و پرده‌ی صماخ را با انگشت می‌دریم تا این فریاد را نشنویم. غافل از اینکه فریادش در دل‌هایمان می‌پیچد، در دهلیز چپ طنین می‌اندازد، جذب خونمان می‌شود، در رگ‌ها جاری می‌شود و به مغز می‌رسد و باز هم در سرمان می‌پیچد.

 

همه سیب می‌خواهیم. یا گندم. یا آن عطر تلخ را.

 

طعم واژه‌ای ممنوعه حتی. گفتن چیزی که همیشه در لفافه گفتیم. چیزی که می‌دانستیم، ولی خودمان را به درازگوشی و ندانستن زدیم. طعم اینکه #@!$@%ها و !$#@ها را کنار بگذاریم. طعم خاک روی دهان.

 

تجربه‌ی طعمی تند و تازه می‌خواهیم.

  • آرائیل
۰۳
خرداد

هفته‌ای بود که مثل خواب و رؤیایی گذشت...

و رؤیایی که گفت: «فکر نکن، بریز بیرون.»

 

خیلی‌ها را ندیدم. خیلی‌هایی که می‌خواستم ببینمشان، دلم برایشان تنگ شده بود، ولی ندیدمشان. خیلی جاها بود که می‌خواستم دوباره بروم و ببینم، ولی نرفتم و ندیدم. خیلی خاطرات بود که می‌خواستم دوباره با مداد رویشان بکشم و پررنگشان کنم، ولی نکردم. خیلی کارها بود که می‌خواستم انجام بدهم، ولی ندادم. خیلی قاب‌ها بود که می‌خواستم اسیرشان کنم، ولی نشد. خیلی آدم‌ها را از دور دیدم. خیلی‌ها را صدا زدم. خیلی از این خیلی‌ها بود که نبود.


زندگی هرقدر هم که بلند، کوتاه است. کوتاه است برای بودن با تمام آدم‌هایی که می‌خواهی کنارشان باشی. کوتاه است برای مرور تمام لحظاتی که سال‌ها صرف ساختنشان کردی. کوتاه است برای چشیدن و بوییدن و لمس تمام ثانیه‌‌ها و دقایق و ساعت‌ها. حتی کوتاه است برای فراموش کردن تمام آن‌ها که نمی‌خواهی‌شان. کوتاه برای زندگی کردن. کوتاهِ کوتاهِ کوتاه... اما بلند در عین کوتاهی.


باورش سخت است که از روز فارغ‌التحصیلی‌مان یک سال گذشته؛ باور این‌که یک سال است دیگر هشت صبح‌های شنبه‌ها را با هم شروع نمی‌کنیم؛ این‌که یک سال می‌شود من کاری کرده‌ام که هرگز به آن افتخار نخواهم کرد. یک سال شده، ولی انگار همین دیروز بود. شاید هم یک قرن پیش...؟ دیگر درک درستی از زمان ندارم.


یادم نمی‌آید دیروز بود که سیب را خوردم یا سال پیش؟ دقیقه‌ای از بسته شدن دروازه‌ی عدن می‌گذرد، یا هزار سال؟ نگاه شماتت‌بار خداوند را. آن مار... نیش... گزش... سوزش... هبوط... حوای من کجاست؟


ولی فقط یک سال گذشته. باورش سخت است، می‌دانم. یک سال است، اما واقعاً یک سال نیست. سالی که گذشت سال نبود. هر روز آن سی سال گذشت. هر ثانیه‌ی آن خودش عمری بود. اینجاست که نسبی بودن زمان معلوم می‌شود. اینجاست که خاطراتمان، رقصان و چرخان، می‌آیند جلوی چشمانمان و کل می‌کشند و بی‌دلیل پای می‌کوبند و مسخره‌مان می‌کنند. زمان است که ما را به بازی گرفته.


منم که نشسته‌ام جایی که سال پیش نشسته بودم و منظره‌ای را می‌بینم که سال پیش می‌دیدم و حسی دارم که سال پیش نداشتم.


ضرب‌آهنگ تکرار دکمه‌های کیبوردم را یافته‌ام. تکرار را در این پاراگراف‌ها می‌بینم. دنبال دلیلش می‌گردم و متوجه می‌شوم که شاید دلیل همه‌شان یک آرزو باشد: آرزوی تکرار. آرزوی تجربه‌ی دوباره‌ی کلمات.


چهار سالی که گذشت، مطلقاً تمام و کمال خوب نبود؛ سیاه بود و سفید؛ درد داشت و خنده؛ شادی بود و غم؛ دعوا بود و دوستی؛ ولی هرچه که بود، بودیم. حتی در عین نبودن‌هایمان هم بودیم. آرزویم بود تکرار تمام آن لحظات و تجربه‌ی آن احساسات. به هم ریختن ترتیب جملات. پاشیدن کلمات.


هفته‌ای که گذشت، کم بود؛ زود گذشت. هرچه هم که بگویم کم است. فقط این‌که ازهم‌گسستگی این سطور و خطوط را حجم زیاد و طاقت‌فرسای افکار دلیل است.

  • آرائیل
۰۲
خرداد

آدم از فردای خودش هم خبر ندارد. نمی‌داند امروز از که از خانه می‌زند بیرون، آیا اصلاً برمی‌گردد؟ آیا دوباره آن آدم‌هایی را که به دیدنشان می‌رود، خواهد دید؟ آیا اصلاً دیگر خودش خواهد بود؟ یا که نه، آدمی که برمی‌گردد دیگر آن آدمی نیست که صبح از خانه‌اش بیرون زده؟ دیگر آن آدم خام نیست و زیر تابش بی‌رحمانه‌ی آفتاب سوخته.


فاصله‌ی تغییر آدم‌ها همین فاصله‌ی یک صبح تا شب است. به همین راحتی آدم‌ها عوض می‌شوند. به همین راحتی خودمان را به یکدیگر نشان می‌دهیم. به همین راحتی از هم فاصله می‌گیریم یا نزدیک می‌شویم. باور کن؛ به همین راحتی.


به همین راحتی در ده روز عوض می‌شوی. دیگر آن آدمی نیستی که ده، دوازده روز پیش، شاد و خوشحال، ساده و آرام، کوله‌بارت را جمع کردی و عازم شدی تا با آدم‌های تازه سروکله بزنی و تجربه‌ی تازه‌ای داشته باشی. تک‌تک دقایق عوض‌ت می‌کنند. جریان متمادی ثانیه‌ها، مثل رودخانه‌ای روان، تو را می‌سابند و صیقل می‌دهند؛ شکل می‌دهند؛ عوض می‌کنند.


اتفاق می‌افتد. اتفاق است؛ برای افتادن است. می‌افتد.


حادثه‌ای رخ می‌دهد و فاجعه‌ای را یادآور می‌شود. دستگیره‌ی سپیدی که در جهنم را برایت تداعی می‌کند. بغضی که می‌شکند. تویی که در میانه‌ی خیابان در هم می‌شکنی... توی که با آن حافظه‌ی لعنتی، تلخی دقایق را دوره می‌کنی و یادت به اتفاقی مشابه و بی‌خبری و وحشت و هراس و دلهره و اندوهی مشابه می‌افتد.


آدم‌هایی که می‌آیند و چیزهایی که یادت می‌دهند. می‌بینی آدم‌ها آن چیزی نیستند که در نگاه اول به نظر می‌آیند. آدم‌ها موجوداتی پویا هستند، همه عوض می‌شوند، همه نقابی دارند... حتی خودت. همه هم تلاش می‌کنند تا این نقاب را روی صورت نگه دارند، ولی وقتی که دیگر نمی‌توانند سنگینی نقابشان را تحمل کنند، می‌گذارندش کنار و خودشان را نشان می‌دهند. نقابمان را کنار می‌گذاریم و خودمان می‌شویم. شاید هم زیر آن نقاب، نقابِ دیگری است...


خستگی‌هایی هم هست که از گوشت تن تو می‌گذرد، به استخوان‌هایت می‌رسد، در خون و درون رگ‌هایت جاری می‌شود، همراه این جویبار سرخ از دروازه‌ی قلبت می‌گذرد و به مغزت یورش می‌برد و دیوارهای خیال را پایین می‌کشد.


رؤیاهایی بود که داشتی و رؤیاهایی هست که پیدا کردی.


وقت‌هایی که زمان کم‌ آوردی، وقت‌هایی که اصلاً خودت را هم کم آوردی. وقت‌هایی که وقت خواستی و نداشتی و یافتی و رفتی.


سؤتفاهم‌هایی که جدی شدند؛ اشتباهاتی که حک شدند؛ دوستی‌هایی که یافت شدند؛ تجربه‌هایی که کسب شدند؛ روابطی که خراب شدند؛ راه‌هایی که ایجاد شدند؛ حقیقت‌هایی که فاش شدند؛ و دوستانی که...


و راه شبانه و درازی که در پیش گرفتی...

  • آرائیل
۰۲
خرداد

راه می‌روم...

راه می‌روم و راه می‌روم...

کماکان گام برمی‌دارم و ادامه می‌دهم...

خیابان‌ها را طی می‌کنم. خیابان‌هایی که سال‌ها خاطره را در خود جا داده‌اند. سال‌ها خاطره که اندازه‌ی قرنی از آن‌ها گذشته... خاطراتی تلخ و شیرین. خاطراتی خوب و بد.

 

دوره کردن اولین‌ها و آخرین‌ها همیشه حال و هوای دیگری دارد. مثل دوره کردن اولین دیدار، اولین نگاه، اولین خنده، اولین اشک... یا حتی دوره کردن آخرین خداحافظی... حس آشنایی قدیمی و دوستی صمیمی.

 

قدم زدن در خیابان زند هنوز همانقدر طولانی بود؛ ارم همانقدر شلوغ که همیشه بود؛ ساحلی همان اندازه باریک و تاریک؛ علم به همان زندگی و روشنی همیشه؛ و شیراز همانقدر سرزنده که همیشه به یاد دارم.

 

اما انگار چیزی عوض شده. دیگر آن حس مطلق سبکبالی نیست. چیزی ته قلبم سنگینی می‌کرد. چیزی که می‌دانم چیست، ولی نمی‌خواهم اعتراف کنم. چیزی که ملغمه‌ای از چندین حس و تجربه است.

 

تمام طول راه حسی ته قلبم بود. این حس که در سال‌های آتی، هرقدر هم که خوشبخت و خوشحال باشیم،هرگز حال و هوای آن روزهایمان را نخواهیم داشت. دیگر هرگز همه کنار هم راه نخواهیم رفت، قیل و قال نخواهیم کرد، روی هم آب نخواهیم پاشید، به هم تنه نخواهیم زد، همدیگر را دست نخواهیم انداخت یا هزار چه و چه‌ی دیگر. هرچه که شود، دیگر هرگز آن روزها را نخواهیم داشت.

 

خاطرات سنگینی می‌کردند. خاطرات... خاطرات... خاطرات...

 

انگار که هر قدم را جای یکی از قدم‌های گذشته می‌گذاشتم. انگار که اشباح گذشته پا به پایم می‌آمدند. انگار که هنوز صدایشان را می‌شنیدم، گرمایشان را حس می‌کردم، خنده‌هایشان غلغلکم می‌داد. انگار همچنان دوربینم را سمتشان گرفته بودم و لبخندهایشان را، نور به دام افتاده لای موهایشان را، صورتشان را در قابی ابدی ثبت می‌کردم.

 

این وسط دیدن همین آدم‌ها که هنوز تو را به گذشته‌ات متصل می‌کنند حس خاصی دارد. همین حس خاص هم هست که ما آدم‌ها را دور هم نگه می‌دارد. حس خاصی که نمی‌توان اسم وابستگی یا علاقه رویش گذاشت، ولی هرچه که هست، مثل پُلی از زمان حال به گذشته است.

 

نمی‌دانم چند بار دیگر این خیابان‌ها را دوره خواهم کرد، نمی‌دانم چند بار دیگر این آدم‌ها را خواهم دید یا چند دفعه‌ی دیگر از این هوا تنفس خواهم کرد، ولی لحظه به لحظه‌اش برایم باارزش است و امیدی‌ست برای ماندن.

  • آرائیل