جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب

۶ مطلب با موضوع «دوستان» ثبت شده است

۰۵
آذر

دوشنبه ۵ آذر ۱۳۹۷ / ۲۶ نوامبر ۲۰۱۸

خسته‌ام (که چیز عجیبی نیست)، گرفته‌ام (که باز عجیب نیست)، پر بغض و کینه‌ام (که کماکان عجیب نیست) و خیالم کمی راحت است (که کمی عجیب است).

خسته‌ام از کلی کار و ایستادن، از این همه سگ‌دو زدن و تلاش سیزف‌وار توی این عالم سگی که هرچقدر هم تلاش کنم، باز کسی، به دلیلی که شاید به خودش و تلاشش ربطی نداشته باشد، از من فرسخ‌ها جلوتر است. کسی از من جلوتر است که حتی نمی‌داند چه کشیده‌ام و چطور خودم را پشت سرش می‌کشاندم بالا.

گرفته‌ام که این جایی هستم که بودن تویش سخت است، دلگیر است و تنگ است. این‌جا انگار جایی برای من ندارد، جایی نیست و خیابانی نیست تا بخواهم دوباره شاد و خوشحال پیاده با پای تاول‌زده تمامش را گز کنم و زمین و زمان و آدم دیگری برای‌ام مهم نباشد. جایی که زمانی می‌شد قلمرو من باشد اما نیست.

بغض‌کرده و کینه‌توزم از خیلی‌ها و خیلی‌ چیزها و یگانه‌ای خاص. همه‌اش مثل شن‌هایی نامحلول در این محلول افکار است، هرازگاهی ته‌نشین می‌شود و از یاد می‌رود، ولی باز دیوی می‌آید و با تلنگری تکانش می‌دهد و همه‌اش دوباره می‌آید روی سطح. تلنگر آن خانه و این خانه و خانه‌اش.

و آرامم. باری از روی دوشم برداشته شده، چون کاری نکردم که با «من» در تضاد باشد. کاری نکردم که سال‌های سال بعد که پیر و چروکیده شدم به‌خاطرش شرمنده باشم و افسوسش را بخورم. هرچه داشتم و نداشتم گذاشتم وسط، بقیه‌اش دست من نبود. نخواستم اجازه بدهم نفرت و کینه من را توی این شهر بکشد جایی که نباید باشم.

لب چشمه گفته بودم از حدومرز نامیزان متنفرم. از این که هی بروم جلو و هی عقب رانده بشوم. از این که ندانم الان باید پایم را کجا بگذارم. از این که من الان مقابل تو ایستاده‌ام یا او؟ که من «تو» هستم یا «شما»؟ که من دست در دستم یا دست رد بر سینه؟ از هرچه گیجم بکند متنفر می‌شوم.

ولی حالا انگار دارم می‌فهمم جریان چیست. دارم می‌فهمم هرچه من فکر می‌کنم، هرچه من می‌بینم و می‌شنوم، صددرصد هم درست نیست. هنوز خامم و متوهمم. هنوز جوان‌تر از «او» هستم که توانسته جایی باشد که من نیستم. مهم هم نیست، بلندپروازی تاوان دارد. ایکاروس‌وار پرواز کردن عاقبت خوشی ندارد.

خراب کرده‌ام، بارها و بارها و بارها. با این وضع باز هم خراب خواهد شد چیزی که هنوز ساخته هم نشده. خراب می‌شود.

من اما چیزی هستم که می‌خواهم باشم. همیشه همین‌طور بوده. حداقلش روزی که دیگر نباشم، کسی، هر کسی، حتی تو، نمی‌توانید بگویید «کم گذاشت». هرچه داشت و نداشت گذاشت، از خودش و از قلبش و از زمانش و از جانش و از داروندار موهومش که هیچ بود.

  • آرائیل
۱۹
آبان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • آرائیل
۲۰
شهریور

شنبه عصر قبل از اومدنم آخرین لحظه وقتی داشتم به شوخی رگباری به صبا مشت می‌زدم، خندید و گفت هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آقای حاجی‌زاده‌ای که دوستم ازش امضا گرفت یه روز این‌طوری به من مشت بزنه.

راستش واقعاً هم حس عجیبی داره. مثلاً من اون وقتی که توی نمایشگاه کتاب ۹۶ علی‌محمد و امیرمحمد و صبا و سهیل رو دیدم، اصلاً یادم نبود که این آدم‌ها رو چندین ماه پیش توی یکی از بهترین برهه‌های کوتاه زندگی‌م دیدم تا این که دیدم توی عکس‌های یکی از روزهای نزدیک بهش هستن. و البته صحرا رو هم همون شب توی کافه دیدم. و خیلی‌های دیگه رو. کانیا هم همون روز موقع پایین اومدن از پله‌ها دست تکون داد و من با حالت «خدایا این کیه؟» نگاهش کردم.

یا مثلاً وقتی با آیدا سر کلاس گفت‌وشنود دزدکی چت می‌کردم و اون توی بیرجینیا بود و هیچ‌وقت خیال نمی‌کردم تا این حد برام مهم باشه و انگیزه‌بخش.

کژوانی که اولین بار نیما معرفی‌ش کرد. ریحانه‌ای که توی اولین دیدار توی مراسم افسانه‌های ۹۵ محل سگ هم نذاشت به من. عبدالله و حامد و احسان رو اولین بار توی اون پستوی معروف کتابفروشی جمالی دیدم. سول رو... سول؟ کجا همدیگه رو دیدیم؟

حالا چی می‌خوام بگم؟ خودمم نمی‌دونم. شاید بیشتر این که هروقت آدم جدیدی بهم نزدیک می‌شه از خودم می‌پرسم این آدم ممکنه توی آینده با من چه ارتباطی داشته باشه؟ ممکنه بهترین دوستی باشه که هنوز نشناختمش؟ ممکنه کسی باشه که من خیلی چیزها ازش یاد بگیرم؟

شاید برای همینه بالقوه به همه به چشم یه دوست صمیمی نگاه می‌کنم... خب، البته جز اون‌هایی که من رو از خودشون زده می‌کنن و انگار این قابلیت کلیِ اون‌هاست. درهرحال، شاید اشتباه باشه، چون قبلاً این‌طور نبودم، اما ارتباطاتم به حالت خلق‌الساعه دراومدن. در یک آن انگار معلومه ارتباطم با یک آدم در چه حد خواهد بود.

و این ترسناکه، مثل این که از پیش همه‌چیز مقدر شده و من فقط دارم توی یه خط راست راه می‌رم. و باز هم این ترسناکه، چون همون‌طور که قبلاً پیش اومده، ممکنه هرچقدر هم که تلاش کنم، باز کافی نباشه و این دوستی‌ها در یک آن از هم بپاشه. ترسناکه چون آدم هر بار مجبور می‌شه خلاف احساس و خواسته‌ی درونی خودش، خندقی حفر کنه و از پس اون دست تکون بده.

توی اتوبوس و موقع برگشت داشتم به ارتباطم و آشنایی‌م با تک‌تک شماها فکر می‌کردم. این حرف‌ها شاید زیادی سانتی‌مانتال باشه، اما وقتی دنبال بهانه‌ای برای ادامه‌دادن هستی، به هر ریسمانی متوسل می‌شی و حتی اگه دستت رو بخراشن هم لذت می‌بری. شاید هم یه جا ول کنی. کماکان از هیچ‌چیز مطمئن نیستم اما می‌دونم بعضی‌ها ارزش کمی خراش‌خوردن و زخم‌برداشتن رو دارن.

  • آرائیل
۰۲
تیر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • آرائیل
۱۲
دی

همین الان یکی از دوستانم با من قطع رابطه کرد. البته نه فقط با من؛ با همه‌ی اطرافیان سابقش. پرسید اشکالی ندارد رابطه‌اش را قطع کند؟ گفتم از نظر من درست نیست اما خودت هستی که باید تصمیم بگیری. و خب، نقطه، تمام.


از طرفی احساس شکست می‌کنم. همیشه خواسته‌ام برای دوستان و اطرافیانم آدم مفیدی باشم، کسی که همه بدانند روزی حتی اگر کاری هم از دستم برنیاید، حاضرم کنارشان بنشینم و با رغبتِ تمام، در دردها و غصه‌هایشان شریک بشوم. اما این یک بار نشد.


انگار شکست خوردم. انگار تمام این دو سالی که تلاش می‌کردم، بیهوده بود. انگار تمام فریادهایم را در باد می‌کشیدم. همیشه سعی می‌کنم تمام دیوارها را کنار بزنم و بی‌پرده کنار دوستانم بنشینم اما خب، این بار نتوانستم کاری کنم و همین غمگینم می‌کند. انگار هر بار که می‌آمدم از سد و دیواری بگذرم، با مانعی بس بلندتر روبه‌رو می‌شدم.


حس می‌کنم انگار نوشته‌ها و کلماتم آنقدر که باید و شاید کارساز نبودند. حرف‌هایم نتوانستند سرمای وجودش را گرما ببخشند و او را به زندگی برگردانند. از زمانی که گذاشتم پشیمان نیستم، اما حالا که انگار همه‌چیز تمام شده و به نقطه‌ی بی‌بازگشت رسیده، فکر می‌کنم یعنی نمی‌شد پایان این داستان طور دیگری باشد؟


نمی‌شد.

نقطه.

 تمام.

نباشد؟

  • آرائیل
۰۳
آذر

جغدی بود در عالم تاریکی، جغدی بس تنها در هیاهو، خفته در همهمه‌ی شهر. نهنگی بود خسته از پرواز، غنوده به زیر ابرهای آسمان. روبهکی بود به سرخی خورشید گرگ‌ومیش. و هر سه باز به سوی یکدیگر می‌شتافتند. حسب وعده‌ی هر سال خود، دویدند و پر زدند و شنا کردند و از کوهی بس بلند بالا رفتند و در قله به هم رسیدند،


هر سه نفس‌نفس می‌زدند و خون به صورتشان دویده بود اما لبخندشان خورشید میرا را شرمنده می‌کرد و به شبانگاه زادروزشان نوری تازه می‌بخشید.


هر سه آتشی افروختند و دورش چرخیدند و وعده کردند تا آتش جاودان باشد.


***

آدم‌ها بسی عجیب‌اند.


انسان گاه طالب تنهایی‌ست، گاه انزوا می‌جوید و دنبال کویی خلوت است. گاه هیچ نمی‌خواهد جز جرعه‌ای سکوت تا در کنار خویشتن بنوشد. اما گاه به خود می‌آید و حجم این تنهایی روی سرش آوار می‌شود و می‌فهمد که تنهایی هرچند شیرین، قوت غالب آدمی نیست.


آدمی یار می‌خواهد، دوست و هم‌دم و هم‌صحبت می‌خواهد. کسی را می‌خواهد تا به او انگیزه‌ی بودن بدهد، کسی که وجودش را معنا بخشد. کسی که با زبان بی‌زبانی به او بگوید ای انسان، تنها تو روی این کره‌ی خاکی نیستی و هزاران و بل میلیون‌ها چون تویی دور تو می‌زی‌اند و فقط کافی‌ست تا سر از گریبان درآوری، چشم بچرخانی و نگاهشان را ببینی.


انسان‌هایی هستند که به بودن آدم معنا می‌دهند.


هر انسان، به جبر زمانه و خوف روزگاران، سد و حصاری به دور ناخودآگاه خود دارد که تمام صورت‌های اطرافش را غربال می‌کند، از صافی می‌گذراند و عده‌ای را به مغاک فراموشی، عده‌ای را به دالان دل می‌سپرد. هر انسان به ناخودآگاه دیواری به دور خود می‌کشد تا از گزند ناشناخته‌ها در امان بماند، اما... اما گاه کسانی این دیوار را سهل چونان پرده‌ای کاغذین می‌درند و قدم به حریم می‌گذارند و نشانت می‌دهند که «تو» بها داری، که «تو» هم انسانی.


شادمانه در شهر غریب می‌چرخی و تنها هرازگاهی نیشتر این حس بر وجودت می‌نشیند که شاید همه تو را از یاد برده‌اند، که شاید وجود و چیستی تو برای دیگران وابسته به عللی است که دیگر نیستند و از این رو تو نیز به نسیان سپرده شده‌ای. که شاید تو در این هیاهوی شهر در تنهایی خود گم شده‌ای و به ورطه‌ی نیستی درافتاده‌ای. می‌اندیشی شاید معنای تو به انتهای خود رسیده است.


اما آدم‌ها غافلگیرکننده‌اند. روابط عجیب‌اند، عجیب شکل می‌گیرند و عجیب پیش می‌روند. گاهی به بذری می‌مانند خفته در خاک که باید آتشی مهیب به جان جنگلِ وجود آدمی بیفتد تا پوسته‌ی دور بشکفد و نهان آشکار شود.


کسی نمی‌داند غریبه‌ای ناآشنا که دیروز در پس‌زمینه‌ی عکسی دیده و به فراموشی سپرده بودی، چطور ممکن است روزی چنان تأثیری شگرف روی او بگذارد و به ناگاه به تمام پوسته‌های بشری مشکوک بشوی که نکند! نکند ما همه در عالم معنا یکدیگر را می‌شناختیم اما در این کالبد خاکی هنوز یکدیگر را به یاد نیاورده‌ایم؟


چطور می‌شود آن آدمی که تنها و نشسته روی صندلی و کتاب‌به‌دست دیدی و گویی شهبانوی چنان برج و بارویی رفیع و ستبر بود که حتی از درنده‌ترین اژدهایان هم به آن گزند نمی‌رسید، پل این ارگ را با دست خود به روی‌ات پایین بیاورد و تو را از دروازه به درون راهنما شود؟


چطور می‌شود اویی که روزی کلمه‌ای برای توصیفش نداشتی، خود بنشیند کنارت و چون مه‌ایزد کهن‌ترین فسانه‌های پریان، گران‌ترین گنجینه‌ی مدفون اساطیر را به تو هبه کند و در کنارش بخشی از وجود خود را به عاریه بگذارد؟


چطور و چطور و چطور؟ چطور سنگ‌نورد ماجراجوی سرکش از دیواره‌ها بالا می‌آید؟ چطور تویی که روزگارانی تنها اسمی بود در آن سر دنیا و من از آن بی‌خبر، روزی چنین دست به تسخیر دژ تنهایی آدمی دیگر می‌زنی؟ چطور من بی‌ تو نیست می‌شوم؟ چطور چنین ساده می‌گذرید و نزدیک می‌شوید و در باغستان به زیر درختی می‌نشینید و در سکوت کنار غریبه‌ای به طلوع نوروزی دیگر چشم می‌دوزید؟


چطور جغد، روباه و نهنگ تا قله‌ی کوه بالا می‌روند تا با هم غروب را به تماشا بنشینند و در سرما، یکدیگر را به گرمای دوستی گرم می‌کنند؟ چطور نهنگ پرواز می‌کند و روباه شنا و جغد می‌دود؟


اگر روزی کیمیا بدانم، این آدم‌ها را تقطیر می‌کنم و از آنان اکسیری می‌سازم که دوای درد تنهایان است؛ اکسیری که می‌شود نوشداروی تمام نومیدان و مأیوسان. اکسیری که تمام الماس‌های دنیا هم بهای آن نشود. اکسیری بس ناب‌تر از آب چشمه‌ی جاودانگی. اکسیری که مائده‌ی بهشتی و نکتار ایزدان در پیش آن هیچ انگاشته شوند و هیچ بنی‌بشری نباشد که از آن نوشد و به جادوی مهر جوان نشود.


نمی‌دانم کیستید، کجایید و به چه راهید، فقط می‌دانم عمر به دالانی ماند هزاردر که هر روز یکی را می‌گشایی و در پس هرکدام، در تالار بلور و به روی سکویی مرمرین، موهبتی غیرمنتظره و خارق‌العاده می‌یابی که از معجزه هیچ کم ندارد.


و آدم‌ها معجزه‌آفرینند. خالقانی هستند میرا که در این دنیای فانی و در کارزار روزگاران، ایزدان را به مبارزه می‌طلبند تا نشانشان بدهند که قوه‌ی خلقت محدود به آسمانیان نیست و زمینیان هم بلدند معجزه خلق کنند.


چه که آدم‌ها خود معجزه‌اند.

  • آرائیل