جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب
۱۷
تیر

عادت می‌کنیم، عزیز من، آخر عادت می‌کنیم. به این دوری به این اشک به این غم، ما عادت می‌کنیم.

به بودن‌ها و نبودن‌ها و تکراری‌بودن‌هایمان، به تاریک‌ بودن روزها و خورشیدِ بی‌فروغ دوران‌هایمان، به عاشق‌نبودن‌ها و دوری‌ها و سردی‌هایمان، به لالایی‌های لالِ لولی ما عادت می‌کنیم.

به تاریکی در روز روشن عادت می‌کنیم، به خنده زیر پنجه‌ی عفریتان و به اشکِ خاموش هم‌آغوشی، به معجون گس فراموشی، به این رؤیاهای تن‌فروشی‌هایمان، ما عادت می‌کنیم.

ما به لالاییِ هق‌هق خفته بر سینه، به موسیقیِ فریاد گریه در چشمان غم‌آلود خنیاگری خاموش و به گرداب پریشانی، ما به موج خشک اندوه بر کویر ماتم‌زده‌ی اعصار عادت می‌کنیم.

عادت می‌کنیم ما به حجم ناگفته‌های طوفانی، به سیلاب ناخنده‌های بارانی در این تاریک‌شهر نورانی و به دریای بوسه‌های ناجُسته از آن معدن یاقوتِ پنهانی، ما عادت می‌کنیم.

به سرسام و هجوم بی‌امان اندوه بر این سینه‌ی مسکین در این پیکر طاعونیِ مجنون و مشت‌های پیوسته‌ی جنونی بر این تن عاشق‌پیشه‌ی افگار و زخمین است که عادت می‌کنیم.

به این مغاک ظلمانی به این کوری در پس چشمان شهلا و کراهت احساس در دستان معشوقه‌ی خیالی، به یاوه‌های خویش در صفیر یکنواخت بادهای عالم عادت می‌کنیم.

آخر عادت می‌کنیم به نبوسیدن‌های هم، به هم‌آغوشی‌های خیالی شب‌ها و به این نبودن‌های هم، به رنج ازدست‌دادن‌هایمان هم آخر دور از هم عادت می‌کنیم.

به عادت‌کردن‌های پیوسته‌مان هم عادت می‌کنیم.

ما به هم بی هم اما آخر کِی عادت می‌کنیم؟

  • آرائیل
۱۷
تیر

یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷ / ۸ ژولای ۲۰۱۸

جمعه آزمون استخدامی داشتم. امیدی به قبولی ندارم و صرفاً برای خلاصی از شر سیخونک‌های بی‌امان خانواده تن به آزمون دادم و می‌دانم خیلی‌ها بهتر از من بودند. نکته اما مکانش بود.

جایی بود نزدیک همان جایی که از آن بارها و بارها سوار اتوبوسی شده بودم به مقصدی که دیگر نیست. مدام می‌خواستم راه بیفتم و با خودم بگویم گور پدر دنیا و همه‌چیز، سوار بشوم و بروم جایی که الان با تمام وجود می‌خواستم باشم ولی می‌دانم هرچند مسیر همان است و راه همان و مصافت همان، آن مقصد دیگر وجود ندارد. من دیگر هرچند دفعه هم که این راه را طی کنم، دیگر مقصدی نیست تا به این سفر پایان بدهد. دیگر آن مقصد نیست.

من هم دیگر آن آدم نیست. این روزها حتی درست نمی‌دانستم کیستم. این روزها سرگردانی‌ام در ضریب بی‌پایانی ضرب شده و حاصلی چنان نجومی پیش رویم گذاشته که شاید تا ابد هم نتوانم این کلاف سردرگم اندیشه را بگشایم.

 

و

۱. جلد دوم گریشا را هم همان روز تحویل دادم؛

۲. باید جلد ششم جغدها را شروع کنم اما حوصله‌ام نمی‌شود؛

۳. من از ترجمه بیزارم؛

۴. از خودم هم؛

۵. از این وجود هم.

 

پ.ن

این نوشته‌ی ملعون یک بار اشتباهی پاک شد و دوباره نوشتمش. از نظرم قبلی بهتر بود و همین نشان می‌دهد هر حس در همان لحظه دلنشین است. هر احساس را باید تازه‌تازه مثل نان گرم خورد، نه که بگذاری بیات بشود و کهنه که شد، تازه بخواهی به دندان بگیری. اگر بگذاری احساس سرد و کهنه بشود، لایق عطر شامه‌نواز و طعم خوشگوارش نیستی.

  • آرائیل
۱۱
تیر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • آرائیل
۰۸
تیر

جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷ / ۲۹ ژوئن ۲۰۱۸


عزیزانم، می‌دانید من چقدر خودآزارم. می‌دانید من خیلی خودآزارم. می‌دانید آنقدر خودآزارم که نگو.

برای همین هم است که می‌روم تمام گفتگوهایمان را از توی تلگرام و پیامک‌های گوشی می‌خوانم تا یادم بیفتد چه شد که به اینجا رسیدیم. برای همین تمام نوشته‌های روی وبلاگم را دوره می‌کنم تا این خط سیر دوباره برای‌ام زنده بشود. برای همین تمام یادداشت‌هایی را که به هزارویک دلیل جایی نگذاشته‌ام، برای خودم می‌خوانم و آه می‌کشم.

به درد نیاز دارم. می‌خواهم درد بکشم تا بتوانم زندگی کنم. احمقانه است؟ نه. خوشی بدون اندوه معنا ندارد. چه می‌فهمی چقدر خوشبختی وقتی درد نکشیده‌ای؟ وقتی از دست نداده‌ای، چطور به‌دست‌آوردن را درک خواهی کرد؟ وقتی اشک نریخته‌ای، چطور می‌خندی؟ وقتی در درد کسی سهیم نبوده‌ای، به چه حقی همراهش می‌رقصی؟

خودآزاری‌ام عود کرده و معده‌ام به هم ریخته و سردرد دارم. دوست دارم تمام نقشه‌هایم را ماه‌ها زودتر از موعد پیاده کنم و این قصه‌ی ناتمام به پایان برسد. دلم می‌خواهد بزنم زیر کاسه‌کوزه‌های دنیا و نشان بدهم واقعاً هیچ‌کدام داشته‌ها و نداشته‌هایم برای من اهمیتی نداشته‌اند و فقط می‌خواستم «باشم».

نمی‌دانم اگر به آن زمان برمی‌گشتم باز هم عامدانه اشتباه می‌کردم یا نه، ولی می‌دانم دیگر اینقدر به دیگران امید نمی‌بستم و خودم را به آب و آتش نمی‌زدم و تمام وجودم را وسط نمی‌گذاشتم.

خودم هم نمی‌دانم چرا نوشته‌هایی را می‌خوانم که می‌دانم به من زخم خواهند زد و داغی را تازه خواهند کرد. ولی باز هم می‌خوانمشان. دوباره و دوباره می‌خوانمشان. آنقدر می‌خوانمشان که تک‌تک جملاتشان را از بر می‌شوم. معنای پشتشان را می‌خوانم. چیزهایی می‌بینم که قبلاً ندیده بودم. عزیزانم منِ کور حقیقت را می‌بینم که کاش زودتر می‌دیدم.

این درد شده واپسین پیوند انسانی من و روزی که بگسلد نمی‌دانم چه ریسمانی مرا به اینجا بند خواهد کرد.

 

و

۱. معده‌درد امانم را بریده؛

۲. بعد از ۳۶ ساعت فقط یک جام سوپ خوردم؛

۳. لعنت به این زندگی؛

۴. باز هم لعنت به این زندگی سگی؛

۵. کاش کمی بیشتر جرئت داشتم؛

۶. گفتم لعنت به این زندگی بی‌مروت؟

  • آرائیل
۰۴
تیر

تو شاید غمگینی و شاید داری گریه می‌کنی و شاید شانه‌ای برای تسلی می‌خواهی و به من نیاز نداری. تو شاید تنهایی و شاید کسی را نداری و شاید خودت هم نمی‌دانی کجایی و به من نیاز نداری. تو شاید یکی دیگر را داری و شاید او را نداری و باز هم به من نیاز نداری.

تو به من نیاز نداری، می‌دانم تو به من نیاز نداری اما به زندگی چرا. تو به من نیاز نداری اما به این حس چرا. به من نیاز نداری اما صرفاً به بودنی ساده چرا. نیاز نداری به من اما به نیاز چرا. نیاز تو نیازی بوده که بی من برآورده شده اما این نیاز چرا؟

تو به من باز هم نیاز نداری و نمی‌دانم به چه نیاز داری اما در این لحظه اینجایم و نمی‌توانم از خودم بگریزم. هرچند به من نیاز نداری و شاید کسی دیگر را داری و نیاز تو این نیاز نیست باز هم نمی‌توانم از تو بگریزم.

تو به من نیاز نداری اما من به خودم چرا.

  • آرائیل
۰۴
تیر

به حقیقت گناهکاری بیش نیستم. زنده بودن گناهی است که فانیان همه به آن مبتلایانند و لیک بعضی‌هایمان رندی کرده‌اند، شانس آورده‌اند و از زیر این طوق لعنت جسته‌اند.

من اما بر بلندای قاف بر صلیب گناه خویش مصلوبم و اینجایم. عفریت کریه‌المنظر دهر است زندانبانم و جگرم را ذره‌ذره پیش چشمانم از تن درمی‌آورد و من اینجایم. من اینجایم و جای دیگرم. اینجایم و می‌مانم و رهایی ندارم و دارم در دنیای متعفنی دوره می‌چرخم و جسمم در آن محبس است. اینجایم و خلاصی نتوانم، گریز نتوانم، جستن و رستن به باغ ملکوت را نتوانم.

من اینجایم و اشک در قعر مرداب می‌ریزم و سر به زیر گنداب متعفن می‌برم و خاموش نعره می‌زنم و سر به زیر این آب گندیده می‌برم و اشک می‌ریزم و به هیچی و پوچی و نیستی و عبثی این دنیا می‌اندیشم و چشمانم را بسته‌ام تا نور را عقب برانم اما گریزی نیست از مشتان بی‌رحم و کوبش بی‌امان حقیقت بر من و از نیشتر اشک و از این سردرد که امانم را بریده و جمله‌ای که سروته خود را گم کرده و آن را آغاز همان پایان است. من اینجایم و اشک در مرداب می‌ریزم.

دلی دریا بود اما خشکید. دلی خشکید و راکد شد و مرداب شد. غم بر این مرداب دل سنگینی می‌کند و سینه تنگ می‌شود، هزاران هزار اهریمن بدنهادند که به این سینه‌ی خونین پنجه می‌کشند و می‌خواهند راهی به آن معبد سرخ بیابند که چون به آن برسند، دنیایی فرو خواهد پاشید و پادشاهی روبه‌زوالی را پایان شومی خواهد رسید. اهریمنانند که می‌خواهند بر این مردابی که روزی دریایی بود، بر این لجن‌زار متعفن پایکوبی کنند. می‌خواهند رقص نحس خود را برقصند و گلویی بدرند و خونی بریزند.

سوار خسته هرگز از خود هیچ نداشت جز «خود» و هرآنچه داشت و نداشت را در قنوت کف دستان به وقت نماز چشمان بر عرشه‌ی طوفان‌زده، تقدیم کرد. غمگین است سوار چون «خود» هرگز کافی نبوده و نیست و خود هیچ است، مریض است این فکر، بعید است رهایی، سعید است مرگ و نیستی. به خیال خامی رهیده‌ است از بند و رمیده است از خلق و به دام افتاده‌ است در افکارش.

واهمه‌های سیاهند و نفرت و خشم و جوششی جنون‌آمیز برای رهایی در مبارزه‌اند و تک‌سوار خسته‌ی این دشت را بایستی در برابر طلایه‌ی سپاه نحس ایستادگی کردن تا به گاه مرگ، تا به آن دَم که دیگر نفس از سینه‌اش برنیاید و جانی در بدن نداشته باشد.

سوار خسته‌ی جان‌برکف پاسبان بتی است در پس خود، در گذشته‌اش و با نیم‌نگاهی به پشت سر است که اهریمنان پیش رو را هماورد می‌طلبد. اما وای از آن روز که موریانه‌ها بت سنگی را بخورند و بت فرو بریزد. امان از آن روزی که آذرخش فرود آید و برای سوار خسته‌جان هیچ نماند.

فغان از آن روز که پیاده‌ی تنها چشم ببندد و به سپاه اهریمنان آغوش گشاید. آن روز است که همه‌ی گیتی مرده است.

  • آرائیل
۰۲
تیر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • آرائیل
۲۴
خرداد

مدتی است خیال می‌کنم به سندروم دغل‌بازی مبتلا هستم و تقلب می‌کنم، نه ترجمه.

 

خیلی‌ها می‌گویند ترجمه‌هایت حرف ندارد، چه عالی گفتی، عجب معادل معرکه‌ای و... جدیداً هم عزیزی آمده و هی بیخ ریشم می‌چسباند «مترجم حرفه‌ای و خفن!» اما حقیقت این است همیشه می‌ترسم جایی کم بیاورم. انگار حس می‌کنم خیلی جاها شانسی در و تخته را با هم جور می‌کنم، وصله‌ای می‌زنم و تحویل ناشر می‌دهم تا به خورد خواننده‌ای بی‌خبر از پشت پرده‌ی این ذهن بدهد. همین هم باعث می‌شود حس کنم دغل‌بازی هستم که خوب بلد است چطور گنجشک را رنگ کند و جای قناری بفروشد.

 

فکر می‌کنم یک روز که حسابی کیفور بودم، شروع کردم و به خودم دروغ گفتم که: «تو می‌تونی! به‌به! چهچه! عجب ترجمه‌ای! عجب فعلی! عجب ساختی! عجب بافتی! ببین چه در چله انداختی!» و بعد خودم در همان تار گرفتار شدم و هرچه دست‌وپا زدم که بیایم بیرون، نشد که نشد و هی بیشتر و بیشتر گرفتار شدم.

 

اهمیت ندارد این فکر و احساس چقدر درست است، مهم این است که هست. در چنین حالتی آدم حس می‌کند قماربازی است که هر آن ممکن است شانسش ته بکشد، کلاهبرداری است که هر لحظه چیزی نمانده دستش رو بشود، او را پای میز محکمه بکشانند، هرچه را که تا به این لحظه بالا کشیده از حلقومش بکشند بیرون و به حبس ابد محکوم کنند. خب، حالا نه حبس ابد، حبس خیلی بی‌رحمانه است. شاید اعدام راحت‌تر باشد. مرگ یک بار، شیون یک بار.

 

همه آخر کار از حاصل ترجمه‌ تعریف می‌کنند و گاهی هم هندوانه‌ای زیر بغل می‌گذارند، اما هیچ‌کدامشان و هیچ‌کدامتان هرگز نمی‌بینید چطور بی‌خوابی زده به سرم، نشسته‌ام پشت میز، چشم‌هایم پف کرده، سرم را گرفته‌ام توی دستانم، دارم موهایم را تک‌تک می‌کنم و هزار بار توی سرم می‌چرخد که جام شوکران را سر بکشم، گوشی را بردارم، زنگ بزنم به ناشر و بگویم:

 

- الو. آقای فلانی! آره خودم هستم، احوال شما؟ خوب هستید؟ به مرحمت شما. حقیقتش قربان می‌خواستم اعترافی بکنم. چیزه... ام‌م‌م... راستش رو بگم من دروغگو و کلاهبردار و دغل‌بازی هستم که خودم رو مترجم جا زدم جناب. حلالم بفرمایین. لطفاً بیایین و این قرارداد رو لغو کنین.

 

ولی شاید ادامه‌اش اینطور باشد که:

 

- بله؟ جانم؟ نه؟ راضی هستین؟ یعنی مشکلی ندارین که خودم دارم می‌گم کلاهبردارم؟ آها، حله جناب. پس من روغن‌داغش رو زیاد می‌کنم.

 

آخرش هم تلفن را که قطع کردم، بروم مشتی قرص ویتامین و آرامبخش بیندازم بالا، برگردم بیایم بنشینم پشت همین میز، زل بزنم به صفحه‌ی نمایشگر لپ‌تاپ، قهوه‌ام را مزه‌مزه کنم و به این شیادی ادامه بدهم، عیاری و واژه‌کِشی کنم و کتاب را بیندازم توی خم رنگرزی، دربیاورم و خشک که شد، بگذارم جلو خواننده‌هایش.

 

 

پ‌ن

چون نمی‌شود پانویس بدهم، حالا این وسط برای کسانی که می‌خواهند بیشتر بدانند:

yon.ir/guSTe

و این یکی:

yon.ir/aH1ae

 

پ‌ن۲

حالا نه که خیلی موفقم باشم و موفقیت زده باشد زیر دلم ها، خیلی هم برعکس، کلاً با چیزی که می‌خواستم زمین تا آسمان فاصله دارم.

 

 

#اندر_مکافات_مترجمی

#مصائب_مترجم

https://t.me/the_NightOwl/52

  • آرائیل
۲۲
خرداد

به دریا طوفانم. من به دریا کشتی، سرگردانم. اسیرم در امواج و در چنگال ملک قاهر اقیانوس گرفتارم. کرانه‌ی خشکی‌ها دور، بسیار دور، امیدِ پایانِ طوفان را نیست. بندرِ فرداها بعید است. این ناو محتوم است. ناوخدا مرحوم است. حلقوم گرداب پیدا و حریص است. اژدرماران گرداگرد لاشه‌ی طعمه‌ی خویش چرخانند. کرکسانند که بر نوک دکل‌ها غنوده‌اند.

کشتی را لنگری نیست. کشتی را پیکره‌ای نیست جز مشتی الوار پوسیده. کشتی را سالیان پیش رها کرده‌اند و از ناوخدا نمانده جز اسکلتی چنگ بر سکان شکسته. ناوخدا مرده است. طناب‌ها گسسته‌اند. بادبان‌ها ژنده‌اند و دریده‌اند و در این هنگامه‌ی طوفان بادها را، تو بگو نسیمی را نمی‌گیرند. کشتی را غرق باید کرد. کشتی شکسته و لاجرم آب‌ها به زیرش خواهند کشید. کشتی را لنگری نیست تا به هنگامه‌ی رسیدن به بندرِ فرداها به دریا اندازدش و خویش را نگه دارد.

زخم بر گردن این اسب پاشکسته‌ی دریاها باید زد و خلاصش کرد. درد را رنج را ننگ را سرگردانی را به پایان بایستی رساند. پاشکسته‌ی در حسرت دویدن را همان بِه که به زیر امواج بیارامد و او را همان خاطره‌ی یورتمه‌ها و تاخت‌ها شیرین‌تر، تا که تلخی بازی‌های امروز دریای دل‌سنگ و طوفان ناملایمات.

طوفان این دریا را ابد نیست، پایان نیست، کران نیست. گران است هجمه‌ی طوفان بر کشتی، پوسیده‌ است این بدنه‌ی موج‌خورده. امواج بی‌رحم‌اند. دریای روزگار را با شفقت کاری نیست. ساحل‌نشینان بی‌خبران‌اند.

کشتی را فردایی و پهلوگاهی نیست.

کشتی را لنگری نیست.

کشتی نیست.

  • آرائیل
۲۰
خرداد

محبوب من، بیا بپذیریم من و تو دیگر هرگز دوباره ما نخواهیم شد. بیا و بپذیر ما آن روز که دور شدیم، مُردیم و هرکدام در عالمی واژگون و دیگر چشم گشودیم. بیا و بپذیر آنچه از آن واهمه داشتی و آنچه از آن دوری می‌کردم، آنچه دلم را هر لحظه به لرزه می‌انداخت، عاقبت به وقوع پیوست و دیگر آسمان هم به زمین بیاید، آیه نازل بشود، قیامت هم بشود، خود خدا هم پادرمیانی کند و نه، از آن محال‌تر، حتی اگر خودمان هم بخواهیم، دیگر آنی نمی‌شویم که بودیم.

افسونِ من، افسوس و دریغا ما را چه شد که یخ زدیم و منجمد شدیم و پوچ شدیم؟ ما را چه شد که من در من دریای مواج گیسوانت بودم و طوفانی ناغافل آرامشان را آشفت؟ ما را چه شد که باز منی و تویی بی‌هم شدیم و ما را چه شد که چنین شدیم؟ چه شد که نمی‌دانیم و نمی‌خواهیم بدانیم و هر دو حقیقت را در صندوقچه‌ای به قله‌ی قاف حبس کرده‌ایم و جرئت گشودن مهر زندانش را نداریم؟

جان من، مهربانِ من، من و تو در غربتِ آشنایی جان کندیم، اشک ریختیم و سوختیم و با جامه‌ی خونین احرام خویش، خورشید فروزان را طواف کردیم. من قدم‌به‌قدم در خیابان‌ها و کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های شهری بس دراندشت خودمان را پیاده طی کردم تا به آغازی رسیدم بس شیرین، خواستنی و محال. من جرعه‌جرعه «ما» را در راه نوشیدم. بیا و بنشین و ببین ما دیگر آغاز نمی‌شویم و هر روز که می‌گذرد، هر لحظه که زمین در کرانِ لایتناهی کیهان بر مدار خورشید پیش می‌تازد، ما از آن نقطه‌ی فضایی خود فاصله می‌گیریم.

شهبانوی جفاکار قصه‌هایم، بیا بپذیریم فصل داستانمان به خزان سر سپرده است و ما را از سوز زمستان گریزی نیست جز به گرمای اندک آخرین جمله‌ی داستان:


و قلبی به امیدِ تابستان بود که زیر خروارها برگ خزان، به هنگامه‌ی بارش بی‌امان برف زمستان، غنوده در آغوش خاک، خفته به رؤیای بهار، انتظار می‌کشید.

  • آرائیل