جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب
آخرین مطالب
۰۱
بهمن

دارم تندتند و هی تند و تندتر ترجمه می‌کنم و کار می‌کنم و می‌نویسم این‌جا این‌ها را و می‌خواهم از هرچه عقب‌ مانده‌ام دوباره جلو بزنم تا راه بروم و بدوبدو خودم را بکشانم جایی که می‌خواستم باشم و تمام چیزها و آن‌ها و آنانی که می‌خواستمْ بیاورمشان توی این آغوش و سفت بفشارمشان تا دیگر این‌طوری گم نشوم توی هزارتوی فکری که هزارتا در دارد و هرکدام منتهی می‌شود به دالانی هزاردر که اگر این فکر را و رشته را ول کنم همین‌طوری می‌رود تا...

  • آرائیل
۱۷
دی

در این قحطستان مردم امید می‌خورند. امید می‌کارند و امید درو می‌کنند. به خیالی است محصولشان امید. در این جهنم‌دره‌ی بی‌نام‌ونشان، امید است قوت غالبشان و به هر فطر، فطریه خون می‌دهند که امید در خونشان ریشه دوانیده. امید است به فردا و فرداها، امید است ته جیب خالی و شکمی که غار ظلمتی شده حریص، امید است این امید است مرهم بر تن، و رنج است زیر امید که چون امیدِ کافوری را از تن بخراشی، پوسیده و گندیده‌ است گوشت‌ها به زیرش.

آی مردمان، ای مردگان، های به وهم زندگان، برون آیید از مزرعه‌ی وهمی خویش که کویر شخم می‌زنید و بذر نمک می‌پاشید و با آه آبیاری می‌کنید. امیدستان نیست، مزرعه‌ی اوهام است این که کاشته‌اید و ثمر ندارد جز یأس. بذر وهم می‌کارید آی مردم، که درو نخواهید کرد جز آفت روان، جز امید واهی نیست ثمرتان. پوچ است این غله‌تان. سنگ است نان‌تان. مرگ است پایان‌تان.

  • آرائیل
۰۲
دی

تازه فهمیدم وقتی خیال می‌کردم دارم درست پیش می‌روم، وقتی خیال می‌کردم می‌توانم یکی از آن بهترین آدم‌های روی زمین باشم، بدجور اشتباه کردم. آن‌قدر بد که یکی از آن دوست‌های خوب را از دست دادم. آن‌قدر بد که الانش مانده‌ام بعد از یک سال چطور با آن آدم روبه‌رو بشوم، چطور معذرت بخواهم.

آدم به همین راحتی ندانسته اشتباه می‌کند و بعدش می‌ماند چطور گندش را جمع‌وجور کند. آدم نمی‌داند دارد چقدر به خطا می‌رود و خوب که به آخر راه رسید، خوب که آن تابلو قرمز گنده جلو رویش ظاهر شد، تازه آن موقع است که می‌فهمی خراب کرده‌ای.

  • آرائیل
۰۱
دی

داریم دست در دست هم روی زمین منجمد این جهنم راه می‌رویم و پایم هی روی برف‌ها می‌سُرد. امان از این کفش‌ها، امان از این برف و بوران بی‌امان. آخرش که چیزی نمانده بیفتم، دستم را می‌چسبی و از دهانت درمی‌رود که: «الله‌اکبر!»

شگفت‌زده نگاهت می‌کنم و می‌خندم. «توی این وضع حتی کافر هم به خدا ایمان می‌آره.»

نگاهم می‌کنی. دلبرانه چشم‌غره می‌روی. «یعنی می‌گی من کافرم؟»

نگاهت می‌کنم. غرق می‌شوم. می‌میرم و زنده می‌شوم. «تو خودت خدایی.»

  • آرائیل
۰۱
دی

نوشتن همین‌طوری وسوسه‌انگیز است. این که لازم نباشد فکر کنی و کلمات را برقصانی و بگذاری به سیر عادی و روزمره‌ی خودشان کنار هم قرار بگیرند. کوتاه نوشتن و سریع نوشتن و از هیچ نوشتن. شاید خوب، شاید بد.

  • آرائیل
۳۰
آذر

به خودم می‌آیم و می‌بینم انگار گم شده‌ام. انگار توی هزاردالان این شهر دراندشت و کثیف خودم را باخته‌ام و هرچقدر هم که سراسیمه کوبه‌کو می‌گردم دنبال خودم، که «من» کو، باز هم هیچ نشانی از من نیست. باز هم خودم هستم و هزاران میلیون آدم دیگر روی این زمین که بود و نبود این وجود برای هیچ‌کدامشان جذابیتی ندارد. می‌دانم باشم یا نباشم، زمین دور خورشید می‌چرخد و خورشید هم تا وقتی شعله‌اش زبانه بکشد و به کوتوله‌ای سفید تبدیل نشده، توی این گیتی بی‌کران سرگردان پیش خواهد رفت.

  • آرائیل
۱۵
آذر

خورشید که سر بزند از این فکرها رها خواهم شد. می‌توانم چیزی جز این سیاهی ببینم. می‌توانم به زیر نورش واژه بر کاغذ بخوانم. می‌توانم رنگ زندگی را اطرافم ببیند.

آفتاب که بدمد، لازم نیست با هزار و یک فکر و خیال دست‌وپنجه نرم کنم و روی زبان سیاه جاده در کام سیاهی فرو بروم. می‌توانم پس و پیش را ببینم. لازم نیست... لازم نیست خودم را با فکر مشغول کنم. دیگر لازم نیست آینده‌ها و احتمالات ممکن و ناممکن را پی بگیرم و در سرم دادگاه راه بیندازم.

نور که باشد می‌شود از ظلمت این ذهن خلاص شد. سیاهی‌اش چون قیر افتاده روی مغز و جدا نمی‌شود، هرچه هم می‌کِشی بیشتر کش می‌آید و با خودش لایه‌لایه مغز را برمی‌دارد. صبح شده آستانه‌ی نجات، درگاه رهایی، زمان رستگاری. با خورشید نجات از این چاه افکار بی‌پایان خواهد آمد.

خورشید که خودش را کشان‌کشان از افق خشکیده‌ی این بیابان بکشد بالا، من به عدن نزدیک شده‌ام، ولی تا آن هنگام در این برزخ افکار ابدیتی را دوره خواهم کرد. توی ذهنم می‌جنگم، می‌کُشم، می‌رقصم، می‌بوسم، عشق‌ورزی می‌کنم، متنفر می‌شوم، داد می‌زنم و هزاران احساس و عمل بشری دیگر را تجربه خواهم کرد. من  در این ظلمت به بند ذهن اسیرم.

اسیرم به این محبس و تا صبح نرسد، تا نور نیاید، نجاتم نیست. تا خورشید نباشد، این تاریکی پس نمی‌نشیند و تا آن هنگام من توی این هزارتو با دیوسانان به ستیزم. من با دیو خاطره و آرزو و امید و آینده و احتمال و ناممکن گلاویزم.

خسته شدم از این فکرهای بی‌انتها، از این زنجیره‌ی لایتناهی افکار که به هیچ نرسند و هرچه بیشتر پیش می‌روم، بیشتر گم می‌شوم. من از خود می‌ترسم. من از سیاهی درون انسان‌ها پرواهمه‌ام. وحشت دارم از آن‌چه از انسانی ناامید برمی‌آید و می‌ترسم از دهان گناه که برای بلعیدنم باز شده. من از این جاذبه‌ی معکوس بیم دارم.

برای وامانده در ظلمت تشویش و تردید افکار، صبح امان است؛ خورشید پناه است؛ نور نجات است.

هنوز اما تا سپیده‌دم بسیار مانده...

  • آرائیل
۰۵
آذر

دوشنبه ۵ آذر ۱۳۹۷ / ۲۶ نوامبر ۲۰۱۸

خسته‌ام (که چیز عجیبی نیست)، گرفته‌ام (که باز عجیب نیست)، پر بغض و کینه‌ام (که کماکان عجیب نیست) و خیالم کمی راحت است (که کمی عجیب است).

خسته‌ام از کلی کار و ایستادن، از این همه سگ‌دو زدن و تلاش سیزف‌وار توی این عالم سگی که هرچقدر هم تلاش کنم، باز کسی، به دلیلی که شاید به خودش و تلاشش ربطی نداشته باشد، از من فرسخ‌ها جلوتر است. کسی از من جلوتر است که حتی نمی‌داند چه کشیده‌ام و چطور خودم را پشت سرش می‌کشاندم بالا.

گرفته‌ام که این جایی هستم که بودن تویش سخت است، دلگیر است و تنگ است. این‌جا انگار جایی برای من ندارد، جایی نیست و خیابانی نیست تا بخواهم دوباره شاد و خوشحال پیاده با پای تاول‌زده تمامش را گز کنم و زمین و زمان و آدم دیگری برای‌ام مهم نباشد. جایی که زمانی می‌شد قلمرو من باشد اما نیست.

بغض‌کرده و کینه‌توزم از خیلی‌ها و خیلی‌ چیزها و یگانه‌ای خاص. همه‌اش مثل شن‌هایی نامحلول در این محلول افکار است، هرازگاهی ته‌نشین می‌شود و از یاد می‌رود، ولی باز دیوی می‌آید و با تلنگری تکانش می‌دهد و همه‌اش دوباره می‌آید روی سطح. تلنگر آن خانه و این خانه و خانه‌اش.

و آرامم. باری از روی دوشم برداشته شده، چون کاری نکردم که با «من» در تضاد باشد. کاری نکردم که سال‌های سال بعد که پیر و چروکیده شدم به‌خاطرش شرمنده باشم و افسوسش را بخورم. هرچه داشتم و نداشتم گذاشتم وسط، بقیه‌اش دست من نبود. نخواستم اجازه بدهم نفرت و کینه من را توی این شهر بکشد جایی که نباید باشم.

لب چشمه گفته بودم از حدومرز نامیزان متنفرم. از این که هی بروم جلو و هی عقب رانده بشوم. از این که ندانم الان باید پایم را کجا بگذارم. از این که من الان مقابل تو ایستاده‌ام یا او؟ که من «تو» هستم یا «شما»؟ که من دست در دستم یا دست رد بر سینه؟ از هرچه گیجم بکند متنفر می‌شوم.

ولی حالا انگار دارم می‌فهمم جریان چیست. دارم می‌فهمم هرچه من فکر می‌کنم، هرچه من می‌بینم و می‌شنوم، صددرصد هم درست نیست. هنوز خامم و متوهمم. هنوز جوان‌تر از «او» هستم که توانسته جایی باشد که من نیستم. مهم هم نیست، بلندپروازی تاوان دارد. ایکاروس‌وار پرواز کردن عاقبت خوشی ندارد.

خراب کرده‌ام، بارها و بارها و بارها. با این وضع باز هم خراب خواهد شد چیزی که هنوز ساخته هم نشده. خراب می‌شود.

من اما چیزی هستم که می‌خواهم باشم. همیشه همین‌طور بوده. حداقلش روزی که دیگر نباشم، کسی، هر کسی، حتی تو، نمی‌توانید بگویید «کم گذاشت». هرچه داشت و نداشت گذاشت، از خودش و از قلبش و از زمانش و از جانش و از داروندار موهومش که هیچ بود.

  • آرائیل
۲۳
آبان

یک چو امروزی، زمانِ زمین‌مان در این مکان به سرانجام‌ها رسیده بود.

اینک امروزی بر پهنه‌ی کویر، ابد را می‌دوم و یک روز است که منْ این نفس‌بریده‌ی خسته از آدم، منْ این پاخسته‌ی بریده از عالم، با هر قدم من هی... من هی می‌خورم تلو... تلو... و با هر زحمت پای خونین می‌کشم جلو و این ردپای سرخ را می‌گذرام بر جا، که هرکس از پس آید هر قدم را بر نقش این کویر تفته خواهد دید. من این راه را، این مسیر بی‌کران را، من از ازل تا ابد چه زود آمده‌ام.

سپید بود، سبز شد و سرخی سیب به خزان فصل گرایید و دیگر هیچ؛ چرخه‌ی ابد‌ تا بدین نقطه رسید، خشکید و دستی ستاره‌ای را از اوج آسمان‌ها چید. هیچ‌کس آن یک روز اضافه را ندید.

که ای عالم، تو ای آدم، که بدان من بارها در این کویر قصد خفتن کرده‌ام، که بنشینم و دراز بکشم و چشم بربندم و خود را به آغوش گسترده‌ی ابدیت بسپرم. که من... که من از قلبِ من گریخته‌ام من، از آن اولین بهمن که آوار شد و آواره کرد و آوارستان ساخت از آن‌جا که قرار بود انارستانی باشد، که گورستان ساخت بر شهر پرهیاهوی واژگان.

کشتی بی‌لنگر بر خشکیدگی کویر بادبان گسترده و می‌راند بر شن‌ها به بندری بعید و ناوخدای مرحوم است دست بر سکان فرسوده‌ی پوچ. اسب پاشکسته لنگ‌لنگان و نعل‌افتاده بر این اسپریس خشکان می‌تازد و گرچه برف و خون می‌ریزد از کنج دهانش، پاشکسته‌اسب اما میل توقف نیستش. که اگر بایستند و اگر لنگرِ بریده بیاندازند، مُرده‌اند.

من از سخن بُریده‌ام، من از استعاره‌های پنهانم، از رنجیدگی‌های کودکانه‌ام، من از خود در این زندان افکار رمیده‌ام.

و آخر ابد بود و هیچ‌کس نبود.

  • آرائیل
۲۳
آبان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • آرائیل