جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب

۳ مطلب با موضوع «ترجمه» ثبت شده است

۲۴
خرداد

مدتی است خیال می‌کنم به سندروم دغل‌بازی مبتلا هستم و تقلب می‌کنم، نه ترجمه.

 

خیلی‌ها می‌گویند ترجمه‌هایت حرف ندارد، چه عالی گفتی، عجب معادل معرکه‌ای و... جدیداً هم عزیزی آمده و هی بیخ ریشم می‌چسباند «مترجم حرفه‌ای و خفن!» اما حقیقت این است همیشه می‌ترسم جایی کم بیاورم. انگار حس می‌کنم خیلی جاها شانسی در و تخته را با هم جور می‌کنم، وصله‌ای می‌زنم و تحویل ناشر می‌دهم تا به خورد خواننده‌ای بی‌خبر از پشت پرده‌ی این ذهن بدهد. همین هم باعث می‌شود حس کنم دغل‌بازی هستم که خوب بلد است چطور گنجشک را رنگ کند و جای قناری بفروشد.

 

فکر می‌کنم یک روز که حسابی کیفور بودم، شروع کردم و به خودم دروغ گفتم که: «تو می‌تونی! به‌به! چهچه! عجب ترجمه‌ای! عجب فعلی! عجب ساختی! عجب بافتی! ببین چه در چله انداختی!» و بعد خودم در همان تار گرفتار شدم و هرچه دست‌وپا زدم که بیایم بیرون، نشد که نشد و هی بیشتر و بیشتر گرفتار شدم.

 

اهمیت ندارد این فکر و احساس چقدر درست است، مهم این است که هست. در چنین حالتی آدم حس می‌کند قماربازی است که هر آن ممکن است شانسش ته بکشد، کلاهبرداری است که هر لحظه چیزی نمانده دستش رو بشود، او را پای میز محکمه بکشانند، هرچه را که تا به این لحظه بالا کشیده از حلقومش بکشند بیرون و به حبس ابد محکوم کنند. خب، حالا نه حبس ابد، حبس خیلی بی‌رحمانه است. شاید اعدام راحت‌تر باشد. مرگ یک بار، شیون یک بار.

 

همه آخر کار از حاصل ترجمه‌ تعریف می‌کنند و گاهی هم هندوانه‌ای زیر بغل می‌گذارند، اما هیچ‌کدامشان و هیچ‌کدامتان هرگز نمی‌بینید چطور بی‌خوابی زده به سرم، نشسته‌ام پشت میز، چشم‌هایم پف کرده، سرم را گرفته‌ام توی دستانم، دارم موهایم را تک‌تک می‌کنم و هزار بار توی سرم می‌چرخد که جام شوکران را سر بکشم، گوشی را بردارم، زنگ بزنم به ناشر و بگویم:

 

- الو. آقای فلانی! آره خودم هستم، احوال شما؟ خوب هستید؟ به مرحمت شما. حقیقتش قربان می‌خواستم اعترافی بکنم. چیزه... ام‌م‌م... راستش رو بگم من دروغگو و کلاهبردار و دغل‌بازی هستم که خودم رو مترجم جا زدم جناب. حلالم بفرمایین. لطفاً بیایین و این قرارداد رو لغو کنین.

 

ولی شاید ادامه‌اش اینطور باشد که:

 

- بله؟ جانم؟ نه؟ راضی هستین؟ یعنی مشکلی ندارین که خودم دارم می‌گم کلاهبردارم؟ آها، حله جناب. پس من روغن‌داغش رو زیاد می‌کنم.

 

آخرش هم تلفن را که قطع کردم، بروم مشتی قرص ویتامین و آرامبخش بیندازم بالا، برگردم بیایم بنشینم پشت همین میز، زل بزنم به صفحه‌ی نمایشگر لپ‌تاپ، قهوه‌ام را مزه‌مزه کنم و به این شیادی ادامه بدهم، عیاری و واژه‌کِشی کنم و کتاب را بیندازم توی خم رنگرزی، دربیاورم و خشک که شد، بگذارم جلو خواننده‌هایش.

 

 

پ‌ن

چون نمی‌شود پانویس بدهم، حالا این وسط برای کسانی که می‌خواهند بیشتر بدانند:

yon.ir/guSTe

و این یکی:

yon.ir/aH1ae

 

پ‌ن۲

حالا نه که خیلی موفقم باشم و موفقیت زده باشد زیر دلم ها، خیلی هم برعکس، کلاً با چیزی که می‌خواستم زمین تا آسمان فاصله دارم.

 

 

#اندر_مکافات_مترجمی

#مصائب_مترجم

https://t.me/the_NightOwl/52

  • آرائیل
۲۸
آذر

 


دریافت

 

*ترجمه‌ای از آهنگ Ending از Isak Danielson

***

رسیده‌ایم به پایان راه، نمی‌گذارد چشم بگذارم بر هم، نمی‌گذارد بخوابم به شب... بیا و رهایم مکن.

 

سالیان است می‌گوییم با هم، سالیان است می‌نگریم آفتاب را. نویسم و پرسد، گویم خوبم... فقط بیا و رهایم مکن.

 

زمانی آمد که تو بودی یگانه،

یگانه تو بودی،

یگانه تو.

 

شاید که من باشم تو را تنها بها، شاید که تو باشی فروغ این شب‌ها

حتی وقتی من افتاده‌ام ز پا، تو ایمان بیاور کوشش مرا.

شاید می‌شد که چکامه‌ای باشیم، شاید می‌شد که خُنیایی آموزم

تو نقش زنی این داستان را و من سواری گیرم امواج را.

 

رسیده‌ایم به پایان راه، نمی‌گذارد به آغوش گیرم او را تنگ و پرسم حالش را... بیا و رهایم مکن.

 

هزاران قدم رفته‌ایم به پس، این «خداحافظ» تو آیه‌ی یأس، حال که می‌اندیشم آن دوران را، من... التماس کنمت بیا و رهایم کن.

 

زمانی آمد که تو بودی یگانه،

یگانه تو بودی،

یگانه تو.

 

شاید که من باشم تو را تنها بها، شاید که تو باشی فروغ این شب‌ها

حتی وقتی افتاده‌ام ز پا، تو ایمان بیاور کوشش مرا.

شاید می‌شد که چکامه‌ای باشیم، شاید می‌شد که خُنیایی آموزم

تو نقش زنی این داستان را و من سواری گیرم امواج را.

 

ولی زندگی را هرگز نیست به این راه

زندگی را هرگز نیست به این راه

مرا کشید به بال خود و حال من هستم رها

نه، زندگی را هرگز نیست به این راه

زندگی را هرگز نیست به این راه

 

شاید که من باشم تو را تنها بها، شاید که تو باشی فروغ این شب‌ها

حتی وقتی افتاده‌ام ز پا، تو ایمان بیاور کوشش مرا.

شاید می‌شد که چکامه‌ای باشیم، شاید می‌شد که خُنیایی آموزم

تو نقش زنی این داستان را و من سواری گیرم امواج را.

 

سواری گیرم امواج را...

  • آرائیل
۲۴
آبان
سال‌ها پیش خوانده‌ بودمش، تازه به یاد آوردمش و ترجمه کردمش.

***

آنگاه که عشق تو را به خود خواند، اجابتش کن،

گرچه راهش دشوار است و ناهموار.

و آنگاه که بال‌هایش تو را به میان گیرد خود را تسلیمش کن،

گرچه شمشیر پنهان میان پرهایش شاید تو را زخم زند.

و آنگاه که با تو سخن گوید باورش کن،

گرچه شاید صدایش رؤیاهایت را ویران کند،

چونان باد شمالی که باغ را تباه سازد.

 

چه در همان هنگام که عشق تو را تاج می‌نهد، تو را به صلیب نیز کشد. در همان هنگام تو را رشد دهد، هرس هم کند.

در همان آن که تا قامت تو عروج کند و ظریف‌ترین شاخه‌های جنبان زیر خورشید تو را دست نوازش کشد،

تا ریشه‌های تو فرود آید و آنان را چسبیده به خاک، تکان دهد.

 

چونان بافه‌های ذرت تو را به خود درکشد،

تو را کوبد تا عریانت سازد.

تو را بیزد تا از غلاف راهایی‌ات بخشد.

تو را سابد تا که سپید گردی.

تو را ورزد تا که نرم شوی.

و سپس تو را به آتش مقدس خود سپرد، تا که نانی مقدس شوی بهر ضیافت مقدس یزدان.

 

عشق همه‌ی این‌ها را با تو کند تا که اسرار دل خویش را شناسی و با این معرفت، بخشی از قلب حیات گردی.

 

ولی اگر از سر خوف فقط آرامش عشق و لذتش را جویی،

آنگاه بهر تو همان به که عریانی خویش را پوشانی و از خرمن‌کوب عشق قدم وانهی،

و پا گذاری به دنیایی بی‌فصل که در آن خندی، اما نه از ته دل، و اشک ریزی، اما نه به غایت دل.

عشق هیچ ندهد جز خود و هیچ نستاند جز خود.

عشق نه مملوک بُود و نه مالک.

چه که عشق را به خود عشق کفایت کند.

 

آنگاه که عشق ورزی مباشد که گویی «خدا در قلب من است،» بلکه گو «من در قلب خدا هستم.»

و اندیشه مکن که مسیر عشق را هدایت توانی کرد، چه که عشق، گر تو را لایق بیند، خود راهت را راهنما خواهد بود.

 

عشق هیچ میل دیگری ندارد جز آن که خویش را به غایت رساند.

ولی گر عشق ورزی و بهر خود تمنایی داری، بگذار این‌ها تمنای تو باشند:

باشد که ذوب گردی و شوی چونان نهری که در شب چکامه‌ی خویش خواند.

باشد که درد مهر بی‌حد را دانی.

باشد که به معرفت خود از عشق مجروح گردی؛

و باشد که خودخواسته و شادمانه خون فشانی.

باشد که پگاه‌هنگام با قلبی سبکبال بیدار گردی و سپاس گزاری که روزی دگر عشق ورزی؛

باشد که به نیم‌روز آسایی و خلسه‌ی عشق را اندیشی؛

باشد که به شامگاه قدردان به خانه برگردی؛

و آنگاه با دعایی برای معشوق در قلب خویش و تصنیف ثنا بر لب، خفتی.

  • آرائیل