جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۴
آبان
سال‌ها پیش خوانده‌ بودمش، تازه به یاد آوردمش و ترجمه کردمش.

***

آنگاه که عشق تو را به خود خواند، اجابتش کن،

گرچه راهش دشوار است و ناهموار.

و آنگاه که بال‌هایش تو را به میان گیرد خود را تسلیمش کن،

گرچه شمشیر پنهان میان پرهایش شاید تو را زخم زند.

و آنگاه که با تو سخن گوید باورش کن،

گرچه شاید صدایش رؤیاهایت را ویران کند،

چونان باد شمالی که باغ را تباه سازد.

 

چه در همان هنگام که عشق تو را تاج می‌نهد، تو را به صلیب نیز کشد. در همان هنگام تو را رشد دهد، هرس هم کند.

در همان آن که تا قامت تو عروج کند و ظریف‌ترین شاخه‌های جنبان زیر خورشید تو را دست نوازش کشد،

تا ریشه‌های تو فرود آید و آنان را چسبیده به خاک، تکان دهد.

 

چونان بافه‌های ذرت تو را به خود درکشد،

تو را کوبد تا عریانت سازد.

تو را بیزد تا از غلاف راهایی‌ات بخشد.

تو را سابد تا که سپید گردی.

تو را ورزد تا که نرم شوی.

و سپس تو را به آتش مقدس خود سپرد، تا که نانی مقدس شوی بهر ضیافت مقدس یزدان.

 

عشق همه‌ی این‌ها را با تو کند تا که اسرار دل خویش را شناسی و با این معرفت، بخشی از قلب حیات گردی.

 

ولی اگر از سر خوف فقط آرامش عشق و لذتش را جویی،

آنگاه بهر تو همان به که عریانی خویش را پوشانی و از خرمن‌کوب عشق قدم وانهی،

و پا گذاری به دنیایی بی‌فصل که در آن خندی، اما نه از ته دل، و اشک ریزی، اما نه به غایت دل.

عشق هیچ ندهد جز خود و هیچ نستاند جز خود.

عشق نه مملوک بُود و نه مالک.

چه که عشق را به خود عشق کفایت کند.

 

آنگاه که عشق ورزی مباشد که گویی «خدا در قلب من است،» بلکه گو «من در قلب خدا هستم.»

و اندیشه مکن که مسیر عشق را هدایت توانی کرد، چه که عشق، گر تو را لایق بیند، خود راهت را راهنما خواهد بود.

 

عشق هیچ میل دیگری ندارد جز آن که خویش را به غایت رساند.

ولی گر عشق ورزی و بهر خود تمنایی داری، بگذار این‌ها تمنای تو باشند:

باشد که ذوب گردی و شوی چونان نهری که در شب چکامه‌ی خویش خواند.

باشد که درد مهر بی‌حد را دانی.

باشد که به معرفت خود از عشق مجروح گردی؛

و باشد که خودخواسته و شادمانه خون فشانی.

باشد که پگاه‌هنگام با قلبی سبکبال بیدار گردی و سپاس گزاری که روزی دگر عشق ورزی؛

باشد که به نیم‌روز آسایی و خلسه‌ی عشق را اندیشی؛

باشد که به شامگاه قدردان به خانه برگردی؛

و آنگاه با دعایی برای معشوق در قلب خویش و تصنیف ثنا بر لب، خفتی.

  • آرائیل
۲۲
آبان

گاه صداقت عین حماقت است.


بهر چه صادق باشیم؟ بهتر نیست گاه عوض جوابی صادقانه و بیگانه با ریا، لبخندی آغشته به تزویر بزنیم و سیرت در پس صورت پنهان کنیم؟ بهتر نیست حس را در دل به زنجیر بکشیم تا که خود غلام درگاه خاتونی شویم که به هر عشوه و کرشمه‌اش دل ویران شود و از نو جوانه زند و بعد به زیر پا لگد گردد؟ بهتر نیست شهید زنده‌ی پرده‌پوشی خود باشیم تا که زرخریدِ صداقت خود؟ بهتر نیست طومار صداقت به‌کل در هم بپیچیم و در صندوق سینه مهرومومش کنیم؟


نه. صداقت محض صداقت است، چه با دیگری و چه با خود. صداقت بهای صداقت است، صداقت سالوسی نیست، صداقت پرده‌پوشی احساس نیست، صداقت خود کافی ا‌ست. صداقت قائم به ذاتی است که دیگر در این دنیای سراسر عواطف سرکوب‌شده، سراسر صورت‌های نقاب‌پوش و مملو از آدمک‌های پوشالی، خریداری ندارد. چه که انگار مردمان از صداقت گریزانند و ترسان.


حجم صداقت برای برخی ترسناک است، چه که همیشه در پس صداقت و یک‌رنگی، صورتکی هزاررنگ متصور می‌شوند که هر آن خیالش می‌رود تا هیولایی شود بس دهشتناک و مخوف، آماده‌ی دریدن قلب عریانشان. از صداقت گریزانند چون خوف به دلشان افتاده نکند این هم نقاب سارقی دیگر باشد که در روز روشن به قصد شبیخون آمده تا در سیاهی شب، دُر دل غارت کند.


و از جبران گریزانند، چه که خود را در مقام اعاده‌ی صداقت نمی‌بینند و از عریانی عورت دل پیش دیگری واهمه دارند و دل‌آشوبند.


آن که با دیگران صادق نیست، با خودش هم نیست. نمی‌تواند هم باشد، چون صداقت کم‌کم ریشه می‌دواند و نقاب را از صورت می‌اندازد و آن‌چه در دل است، نامستور و بی‌جلا پیش چشم دیگری می‌گذارد. آن که صادق است، رازی ندارد و در دنیای رازها، در جهانی آکنده از حرف‌های فروخورده و اسرار نهان، ترسناک‌تر از عریانی هیچ نیست، چه که انگار این مستوری خود زرهی است پولادین دربرابر نامحرمان.


آن که با خود صادق نیست، در کنج عزلت و میان سایه‌های تاریک، زانو به بغل نشسته است و دور خود حجابی سیاه کشیده، گمان می‌کند چون کس نمی‌بند، جنبده‌ای او را نخواهد دید. صداقت محض برای‌اش خورشیدی‌ است که نور نمی‌بخشد، کور می‌کند. معتزل این خانقاه نخست شعله‌ای خرد می‌خواهد تا گوشه‌وکنار ظلمت را نشانش بدهد و بعد که چشمانش با نور خو گرفت، با دست خویش دیوار ظلمت بدرد و زیر نور بدود.


هیچ واهمه‌ای مخوف‌تر از این نیست که کسی هم‌راز شود و  بعد تو انگار با صداقت خود حربه‌ای به دست دیگری می‌دهی تا روز یا شبی، در خفا یا آشکارا، ضربه‌ای بس کاری به پیکر فتورت بزند و کار را تمام کند. چه بسیارند خلقی که کام را سیاهچال زبان می‌سازند و دندان را کوتوالش می‌گمارند و سنگ درِ حلق می‌گذارند تا که سِر نهان بماند.


آن که صادق است، سرتاسر وجودش زرهی پولادین است و در شب تار چون مَهی سیمین تابد، چه که گوهر دل پیش خلق آشکار کرده و او را از گزند هیچ جنبده باک نیست. در این وانفسای تزویر سقراطی است در محکمه‌ی روبهان دون‌مایه که جام شوکران به‌دست، استخاره را کنار گذاشته و یک‌نفس مرگ را به کام کشیده است و بهر او سکر شرنگ شیرین‌تر است تا این وجودِ جملگی تهی از معنا.


همه مثقالی صداقت به دل خویش بدهکاریم. مثقالی که به تمام دنیا ارزد. صداقتی که بی آن از هر جنبده‌ای ناپاک‌تر و در گردونه‌ی عالم دون‌ترینیم.


آن که صادق است، دست از همه‌چیز شسته جز حرف دل خویش.


آن که صادق است، دیگر نیست.

  • آرائیل