جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب

جغد پر می‌زند و در شب واژگانِ جادو می‌خواند

جغد شب

قاف اندوه، قعر غم

دوشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۵ ق.ظ

به حقیقت گناهکاری بیش نیستم. زنده بودن گناهی است که فانیان همه به آن مبتلایانند و لیک بعضی‌هایمان رندی کرده‌اند، شانس آورده‌اند و از زیر این طوق لعنت جسته‌اند.

من اما بر بلندای قاف بر صلیب گناه خویش مصلوبم و اینجایم. عفریت کریه‌المنظر دهر است زندانبانم و جگرم را ذره‌ذره پیش چشمانم از تن درمی‌آورد و من اینجایم. من اینجایم و جای دیگرم. اینجایم و می‌مانم و رهایی ندارم و دارم در دنیای متعفنی دوره می‌چرخم و جسمم در آن محبس است. اینجایم و خلاصی نتوانم، گریز نتوانم، جستن و رستن به باغ ملکوت را نتوانم.

من اینجایم و اشک در قعر مرداب می‌ریزم و سر به زیر گنداب متعفن می‌برم و خاموش نعره می‌زنم و سر به زیر این آب گندیده می‌برم و اشک می‌ریزم و به هیچی و پوچی و نیستی و عبثی این دنیا می‌اندیشم و چشمانم را بسته‌ام تا نور را عقب برانم اما گریزی نیست از مشتان بی‌رحم و کوبش بی‌امان حقیقت بر من و از نیشتر اشک و از این سردرد که امانم را بریده و جمله‌ای که سروته خود را گم کرده و آن را آغاز همان پایان است. من اینجایم و اشک در مرداب می‌ریزم.

دلی دریا بود اما خشکید. دلی خشکید و راکد شد و مرداب شد. غم بر این مرداب دل سنگینی می‌کند و سینه تنگ می‌شود، هزاران هزار اهریمن بدنهادند که به این سینه‌ی خونین پنجه می‌کشند و می‌خواهند راهی به آن معبد سرخ بیابند که چون به آن برسند، دنیایی فرو خواهد پاشید و پادشاهی روبه‌زوالی را پایان شومی خواهد رسید. اهریمنانند که می‌خواهند بر این مردابی که روزی دریایی بود، بر این لجن‌زار متعفن پایکوبی کنند. می‌خواهند رقص نحس خود را برقصند و گلویی بدرند و خونی بریزند.

سوار خسته هرگز از خود هیچ نداشت جز «خود» و هرآنچه داشت و نداشت را در قنوت کف دستان به وقت نماز چشمان بر عرشه‌ی طوفان‌زده، تقدیم کرد. غمگین است سوار چون «خود» هرگز کافی نبوده و نیست و خود هیچ است، مریض است این فکر، بعید است رهایی، سعید است مرگ و نیستی. به خیال خامی رهیده‌ است از بند و رمیده است از خلق و به دام افتاده‌ است در افکارش.

واهمه‌های سیاهند و نفرت و خشم و جوششی جنون‌آمیز برای رهایی در مبارزه‌اند و تک‌سوار خسته‌ی این دشت را بایستی در برابر طلایه‌ی سپاه نحس ایستادگی کردن تا به گاه مرگ، تا به آن دَم که دیگر نفس از سینه‌اش برنیاید و جانی در بدن نداشته باشد.

سوار خسته‌ی جان‌برکف پاسبان بتی است در پس خود، در گذشته‌اش و با نیم‌نگاهی به پشت سر است که اهریمنان پیش رو را هماورد می‌طلبد. اما وای از آن روز که موریانه‌ها بت سنگی را بخورند و بت فرو بریزد. امان از آن روزی که آذرخش فرود آید و برای سوار خسته‌جان هیچ نماند.

فغان از آن روز که پیاده‌ی تنها چشم ببندد و به سپاه اهریمنان آغوش گشاید. آن روز است که همه‌ی گیتی مرده است.

  • آرائیل

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی